96/6/15
تعداد نظرات:0
13:15
شماره مطلب:139661528924
-A A +A
شهید شاخص بسیج دانش آموزی کشور درسال تحصیلی96-97

زندگینامه شهید محمد حسین ذوالفقاری

شهيد محمد حسين ذوالفقاري در فروردين سال 1348 در يك خانواده مذهبي و آگاه به مسائل ديني  و اسلامي پا به دنيا گذاشت . او كه برادر شهيد عليرضا ذوالفقاري مي باشد كوچكترين ولي شجاع  و جسورترين فرزند خانواده بود . محمد حسين 16 سال از برادر شهيدش كوچكتر بود و كمتر از دو ماه بعد از به شهادت رسيدن  عليرضا به مقام شهادت نائل آمد

آنچه كه در سطور بعد مي خوانيد گفته هاي پدر شهيد (حاج رجب ذوالفقاري ) مي باشد كه در مورد فرزندش محمد حسين بيان كرد : فروردين سال 1348 مصادف با ايام محرم و عاشوراي حسيني بود كه خداوند پسري به ما عنايت كرد و ما نيز به يمن اينكه وي در اين ايام متولد شده بود نامش را محمد حسين گذاشتيم . محمد حسين در سنين كودكي بود كه قرآن را نزد خود من آموخت و از رفتارش بر مي آمد كه علاقه ي زيادي به قرآن  و نماز  و اعمال معنوي دارد . شهيد  پس از اينكه دوران كودكي را پشت سر گذارد در سن شش سالگي وارد دبستان شد و طي پنج سال تحصيل موفق شد دوره ابتدايي را به پايان برساند . او در حين تحصيل به كار كردن نيز مي پرداخت . هنگاميكه او دوران تحصيل  در دبستان  را به اتمام رساند جنگ تحميلي عراق بر عليه ايران نيز آغاز شد .

مهر ماه سال 1360 بود كه جهت ادامه تحصيل به مدرسه راهنمايي رفت ، ولي هنگاميكه درس مي خواند عشق  و علاقه وافر او به جنگيدن باعث شد تا درس را رها كند و به جبهه برود ، علاوه بر اين او طي  اين زندگي كوتاهش موفق شده بود  تا دو بار به كربلا برود  و امام حسين (ع) و يارانش را زيارت كند  كه همين خود باعث اشتياق بيشتر او براي جنگ با دشمن مي شد ( چون پدر برادرش در كشور كويت كار مي كردند  او نيز به كويت رفته بوده است  و با اينكه اصرار مي كنند  كه در آن كشور بماند  اما او نمي پذيرد  و به ايران  باز مي گردد .)

خلاصه اينكه درس را رها كرد و جهت  ديدن دوره آموزش نظامي شهيديه را ترك نمود  و پس از اينكه دوره به پايان رسيد نزد من آمد  و گفت  مي خواهم به جبهه بروم ، به او گفتم : درس واجب تر است و محمد حسين  در جوابم گفت : بعداً هم مي شود درس خواند . من به او گفتم : تو خيلي كوچك هستي  و هنوز دوازده سال بيشتر نداري به جبهه ميروي چكار كني ؟ و او گفت : آيا مي گوئيد نروم ؟ آيا نمي توانم براي رزمندگان اسلام آب هم ببرم و من در جوابش گفتم : تو مي تواني اين كار را بكني  و او گفت : پس من مي روم  و بدين طيق بود كه عازم جبهه ها شد .

با اينكه در آن زمان برادر شهيدش ، عليرضا هم در جبهه بود  ولي  ما نتوانستيم  مانع رفتن او بشويم . يكروز خبر آوردند  كه عليرضا شهيد شده است ، او را با افتخار تشييع كرده  و به خاك سپرديم ، براي تشييع جنازه  عليرضا ، محمد حسين  هم از جبهه برگشته بود و ما هرگز تصور نمي كرديم كه بعد از شهادت برادرش  دوباره به جبهه برود  ولي درست بر خلاف تصور ما سه روز بعد از شهادت عليرضا عازم جبهه ها شد و به ما گفت : من بايد برگردم  و نبايد اسلحه عليرضا و امثال او بر روي زمين بماند  و اين بار بود كه با شوق و احساس عجيب تري عازم جبهه شد .

گرچه محمد حسين 12 سال بيشتر نداشت اما براستي شجاع و جسور بود ، او دو ، سه بار به جبهه رفت و سرانجام در  تاريخ  28/10/1360 ، هنگام برگزاري مراسم چهلمين روز شهادت عليرضا به ما خبر دادند كه محمد حسين نيز در منطقه شوش بر اثر اصابت تركش به شهادت  رسيده است . جسد مطهر اين فرزندم را نيز همراه با ساير  مردم تشييع كرديم و در كنار آرامگاه برادرش و در جوار ساير شهيدان اين خطه بعنوان دهمين شهيد اين محله به خاك سپرديم .

 

 

 

« يادش و راهش گرامي باد »

افزودن نظر جدید

انتشار دیدگاه به معنای تایید آن نیست . نظرات توهین آمیز منتشر نمی شود .
Image CAPTCHA
لطفا کاراکترهای تصویر را در کادر بالا وارد نمایید.